نمی دونستم میخوام چکار کنم اما میدونستم زمانش رسیده که خونه ی بابامو ترک کنم...یهو دنیا بزرگ شد و خیلی قبل از این بود که بتونم تا حدی کوچیکش کنم که بتونم هضمش کنم...
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 22:28
ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 22:28
دیگه مطمئن نیستم چه چیزی ارزش نوشتن و به اشتراک گذاشتن داره. تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...
ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 18 شهريور 1402 ساعت: 1:06
.What's the bravest thing you ever said?" asked the boy. "Help" said the horse"من این روزها تلاشمو میکنم غرق نشم. اگه دوست داشتید میتونید توی کامنتای همینجا، یا از طریق ایملیم که توی پروفایلمه، چیزهایی که حالتون را حتی برای دقایقی، خوب میکنه برام بفرستید، مثل موسیقی، یک برش کتاب، یک عکس، اسم یک فیلم، یک کلیپ یوتیوب، یک برش از یک مقاله، یک تکه نامه، حتی دو خط از سفری که رفتید. این چیزها میتونه واقعاً خوشحالم کنه. کامنتا را در سکوت اما همیـــــشه و بادقت میخونم، ایمیلها هم همینطور و سعی میکنم جواب بدم. حقیقتش من خیلی به کندی با آدما ارتباط میگیرم و یکم هم از نمایش خودم به شدت دوری میکنم، این روزها که به ته باک انرژیم رسیدم، شدیدتر دوری میکنم.+ عکس یکجایی توی جنگلهای شماله، وقتی شبیه مارکوپولو تکه های جنگل را جمع میکردم..Instead of cursing the darkness, light a candle✨ تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 16:31